← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت قاضی واجب آیدمان رضا — هر قفا و هر جفا کارد قضا
خوشدلم در باطن از حکم زبر — گرچه شد رویم ترش کالحق مر
این دلم باغست و چشمم ابروش — ابر گرید باغ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خیرهخند — باغها در مرگ و جان کندن رسند
ز امر حق وابکوا کثیرا خواندهای — چون سر بریان چه خندان ماندهای
روشنی خانه باشی همچو شمع — گر فرو پاشی تو همچون شمع دمع
آن ترشرویی مادر یا پدر — حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده دیدهای ای خیرهخند — ذوق گریه بین که هست آن کان قند
چون جهنم گریه آرد یاد آن — پس جهنم خوشتر آید از جنان
خندهها در گریهها آمد کتیم — گنج در ویرانهها جو ای سلیم
ذوق در غمهاست پی گم کردهاند — آب حیوان را به ظلمت بردهاند
بازگونه نعل در ره تا رباط — چشمها را چار کن در احتیاط
چشمها را چار کن در اعتبار — یار کن با چشم خود دو چشم یار
امرهم شوری بخوان اندر صحف — یار را باش و مگوش از ناز اف
یار باشد راه را پشت و پناه — چونک نیکو بنگری یارست راه
چونک در یاران رسی خامش نشین — اندر آن حلقه مکن خود را نگین
در نماز جمعه بنگر خوش به هوش — جمله جمعند و یکاندیشه و خموش
رختها را سوی خاموشی کشان — چون نشان جویی مکن خود را نشان
گفت پیغامبر که در بحر هموم — در دلالت دان تو یاران را نجوم
چشم در استارگان نه ره بجو — نطق تشویش نظر باشد مگو
گر دو حرف صدق گویی ای فلان — گفت تیره در تبع گردد روان
این نخواندی کالکلام ای مستهام — فی شجون جره جر الکلام
هین مشو شارع در آن حرف رشد — که سخن زو مر سخن را میکشد
نیست در ضبطت چو بگشادی دهان — از پی صافی شود تیره روان
آنک معصوم ره وحی خداست — چون همه صافست بگشاید رواست
زانک ما ینطق رسول بالهوی — کی هوا زاید ز معصوم خدا
خویشتن را ساز منطیقی ز حال — تا نگردی همچو من سخرهٔ مقال