☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۶۳ - مثل

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عارفی پرسید از آن پیر کشیش — که توی خواجه مسن‌تر یا که ریش

گفت نه من پیش ازو زاییده‌ام — بی ز ریشی بس جهان را دیده‌ام

گفت ریشت شد سپید از حال گشت — خوی زشت تو نگردیده‌ست وشت

او پس از تو زاد و از تو بگذرید — تو چنین خشکی ز سودای ثرید

تو بر آن رنگی که اول زاده‌ای — یک قدم زان پیش‌تر ننهاده‌ای

هم‌چنان دوغی ترش در معدنی — خود نگردی زو مخلص روغنی

هم خمیری خمر طینه دری — گرچه عمری در تنور آذری

چون حشیشی پا به گل بر پشته‌ای — گرچه از باد هوس سرگشته‌ای

هم‌چو قوم موسی اندر حر تیه — مانده‌ای بر جای چل سال ای سفیه

می‌روی هر روز تا شب هروله — خویش می‌بینی در اول مرحله

نگذری زین بعد سیصد ساله تو — تا که داری عشق آن گوساله تو

تا خیال عجل از جانشان نرفت — بد بریشان تیه چون گرداب زفت

غیر این عجلی کزو یابیده‌ای — بی‌نهایت لطف و نعمت دیده‌ای

گاو طبعی زان نکوییهای زفت — از دلت در عشق این گوساله رفت

باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس — صد زبان دارند این اجزای خرس

ذکر نعمتهای رزاق جهان — که نهان شد آن در اوراق زمان

روز و شب افسانه‌جویانی تو چست — جزو جزو تو فسانه‌گوی تست

جزو جزوت تا برستست از عدم — چند شادی دیده‌اند و چند غم

زانک بی‌لذت نروید هیچ جزو — بلک لاغر گردد از هی پیچ جزو

جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت — بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت

هم‌چو تابستان که از وی پنبه‌زاد — ماند پنبه رفت تابستان ز یاد

یا مثال یخ که زاید از شتا — شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما

هست آن یخ زان صعوبت یادگار — یادگار صیف در دی این ثمار

هم‌چنان هر جزو جزوت ای فتی — در تنت افسانه گوی نعمتی

چون زنی که بیست فرزندش بود — هر یکی حاکی حال خوش بود

حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ — بی بهاری کی شود زاینده باغ

حاملان و بچگانشان بر کنار — شد دلیل عشق‌بازی با بهار

هر درختی در رضاع کودکان — هم‌چو مریم حامل از شاهی نهان

گرچه در آب آتشی پوشیده شد — صد هزاران کف برو جوشیده شد

گرچه آتش سخت پنهان می‌تند — کف به ده انگشت اشارت می‌کند

هم‌چنین اجزای مستان وصال — حامل از تمثالهای حال و قال

در جمال حال وا مانده دهان — چشم غایب گشته از نقش جهان

آن موالید از زه این چار نیست — لاجرم منظور این ابصار نیست

آن موالید از تجلی زاده‌اند — لاجرم مستور پردهٔ ساده‌اند

زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست — وین عبارت جز پی ارشاد نیست

هین خمش کن تا بگوید شاه قل — بلبلی مفروش با این جنس گل

این گل گویاست پر جوش و خروش — بلبلا ترک زبان کن باش گوش

هر دو گون تمثال پاکیزه‌مثال — شاهد عدل‌اند بر سر وصال

هر دو گون حسن لطیف مرتضی — شاهد احبال و حشر ما مضی

هم‌چو یخ کاندر تموز مستجد — هر دم افسانهٔ زمستان می‌کند

ذکر آن اریاح سرد و زمهریر — اندر آن ازمان و ایام عسیر

هم‌چو آن میوه که در وقت شتا — می‌کند افسانهٔ لطف خدا

قصهٔ دور تبسمهای شمس — وآن عروسان چمن را لمس و طمس

حال رفت و ماند جزوت یادگار — یا ازو واپرس یا خود یاد آر

چون فرو گیرد غمت گر چستیی — زان دم نومید کن وا جستیی

گفتییش ای غصهٔ منکر به حال — راتبهٔ انعامها را زان کمال

گر بهر دم نت بهار و خرمیست — هم‌چو چاش گل تنت انبار چیست

چاش گل تن فکر تو هم‌چون گلاب — منکر گل شد گلاب اینت عجاب

از کپی‌خویان کفران که دریغ — بر نبی‌خویان نثار مهر و میغ

آن لجاج کفر قانون کپیست — وآن سپاس و شکر منهاج نبیست

با کپی‌خویان تهتکها چه کرد — با نبی‌رویان تنسکها چه کرد

در عمارتها سگانند و عقور — در خرابیهاست گنج عز و نور

گر نبودی این بزوغ اندر خسوف — گم نکردی راه چندین فیلسوف

زیرکان و عاقلان از گمرهی — دیده بر خرطوم داغ ابلهی

← Önceki 920 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı