← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۶۳ - مثل
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عارفی پرسید از آن پیر کشیش — که توی خواجه مسنتر یا که ریش
گفت نه من پیش ازو زاییدهام — بی ز ریشی بس جهان را دیدهام
گفت ریشت شد سپید از حال گشت — خوی زشت تو نگردیدهست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذرید — تو چنین خشکی ز سودای ثرید
تو بر آن رنگی که اول زادهای — یک قدم زان پیشتر ننهادهای
همچنان دوغی ترش در معدنی — خود نگردی زو مخلص روغنی
هم خمیری خمر طینه دری — گرچه عمری در تنور آذری
چون حشیشی پا به گل بر پشتهای — گرچه از باد هوس سرگشتهای
همچو قوم موسی اندر حر تیه — ماندهای بر جای چل سال ای سفیه
میروی هر روز تا شب هروله — خویش میبینی در اول مرحله
نگذری زین بعد سیصد ساله تو — تا که داری عشق آن گوساله تو
تا خیال عجل از جانشان نرفت — بد بریشان تیه چون گرداب زفت
غیر این عجلی کزو یابیدهای — بینهایت لطف و نعمت دیدهای
گاو طبعی زان نکوییهای زفت — از دلت در عشق این گوساله رفت
باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس — صد زبان دارند این اجزای خرس
ذکر نعمتهای رزاق جهان — که نهان شد آن در اوراق زمان
روز و شب افسانهجویانی تو چست — جزو جزو تو فسانهگوی تست
جزو جزوت تا برستست از عدم — چند شادی دیدهاند و چند غم
زانک بیلذت نروید هیچ جزو — بلک لاغر گردد از هی پیچ جزو
جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت — بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت
همچو تابستان که از وی پنبهزاد — ماند پنبه رفت تابستان ز یاد
یا مثال یخ که زاید از شتا — شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما
هست آن یخ زان صعوبت یادگار — یادگار صیف در دی این ثمار
همچنان هر جزو جزوت ای فتی — در تنت افسانه گوی نعمتی
چون زنی که بیست فرزندش بود — هر یکی حاکی حال خوش بود
حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ — بی بهاری کی شود زاینده باغ
حاملان و بچگانشان بر کنار — شد دلیل عشقبازی با بهار
هر درختی در رضاع کودکان — همچو مریم حامل از شاهی نهان
گرچه در آب آتشی پوشیده شد — صد هزاران کف برو جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان میتند — کف به ده انگشت اشارت میکند
همچنین اجزای مستان وصال — حامل از تمثالهای حال و قال
در جمال حال وا مانده دهان — چشم غایب گشته از نقش جهان
آن موالید از زه این چار نیست — لاجرم منظور این ابصار نیست
آن موالید از تجلی زادهاند — لاجرم مستور پردهٔ سادهاند
زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست — وین عبارت جز پی ارشاد نیست
هین خمش کن تا بگوید شاه قل — بلبلی مفروش با این جنس گل
این گل گویاست پر جوش و خروش — بلبلا ترک زبان کن باش گوش
هر دو گون تمثال پاکیزهمثال — شاهد عدلاند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطیف مرتضی — شاهد احبال و حشر ما مضی
همچو یخ کاندر تموز مستجد — هر دم افسانهٔ زمستان میکند
ذکر آن اریاح سرد و زمهریر — اندر آن ازمان و ایام عسیر
همچو آن میوه که در وقت شتا — میکند افسانهٔ لطف خدا
قصهٔ دور تبسمهای شمس — وآن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت یادگار — یا ازو واپرس یا خود یاد آر
چون فرو گیرد غمت گر چستیی — زان دم نومید کن وا جستیی
گفتییش ای غصهٔ منکر به حال — راتبهٔ انعامها را زان کمال
گر بهر دم نت بهار و خرمیست — همچو چاش گل تنت انبار چیست
چاش گل تن فکر تو همچون گلاب — منکر گل شد گلاب اینت عجاب
از کپیخویان کفران که دریغ — بر نبیخویان نثار مهر و میغ
آن لجاج کفر قانون کپیست — وآن سپاس و شکر منهاج نبیست
با کپیخویان تهتکها چه کرد — با نبیرویان تنسکها چه کرد
در عمارتها سگانند و عقور — در خرابیهاست گنج عز و نور
گر نبودی این بزوغ اندر خسوف — گم نکردی راه چندین فیلسوف
زیرکان و عاقلان از گمرهی — دیده بر خرطوم داغ ابلهی