☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد — که ز بی‌چیزی هزاران زهر خورد

لابه کردی در نماز و در دعا — کای خداوند و نگهبان رعا

بی ز جهدی آفریدی مر مرا — بی فن من روزیم ده زین سرا

پنج گوهر دادیم در درج سر — پنج حس دیگری هم مستتر

لا یعد این داد و لا یحصی ز تو — من کلیلم از بیانش شرم‌رو

چونک در خلاقیم تنها توی — کار رزاقیم تو کن مستوی

سالها زو این دعا بسیار شد — عاقبت زاری او بر کار شد

هم‌چو آن شخصی که روزی حلال — از خدا می‌خواست بی‌کسب و کلال

گاو آوردش سعادت عاقبت — عهد داود لدنی معدلت

این متیم نیز زاریها نمود — هم ز میدان اجابت گو ربود

گاه بدظن می‌شدی اندر دعا — از پی تاخیر پاداش و جزا

باز ارجاء خداوند کریم — در دلش بشار گشتی و زعیم

چون شدی نومید در جهد از کلال — از جناب حق شنیدی که تعال

خافضست و رافعست این کردگار — بی ازین دو بر نیاید هیچ کار

خفض ارضی بین و رفع آسمان — بی ازین دو نیست دورانش ای فلان

خفض و رفع این زمین نوعی دگر — نیم سالی شوره نیمی سبز و تر

خفض و رفع روزگار با کرب — نوع دیگر نیم روز و نیم شب

خفض و رفع این مزاج ممترج — گاه صحت گاه رنجوری مضج

هم‌چنین دان جمله احوال جهان — قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان

این جهان با این دو پر اندر هواست — زین دو جانها موطن خوف و رجاست

تا جهان لرزان بود مانند برگ — در شمال و در سموم بعث و مرگ

تا خم یک‌رنگی عیسی ما — بشکند نرخ خم صدرنگ را

کان جهان هم‌چون نمکسار آمدست — هر چه آنجا رفت بی‌تلوین شدست

خاک را بین خلق رنگارنگ را — می‌کند یک رنگ اندر گورها

این نمکسار جسوم ظاهرست — خود نمکسار معانی دیگرست

آن نمکسار معانی معنویست — از ازل آن تا ابد اندر نویست

این نوی را کهنگی ضدش بود — آن نوی بی ضد و بی ند و عدد

آنچنان که از صقل نور مصطفی — صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا

از جهود و مشرک و ترسا و مغ — جملگی یک‌رنگ شد زان الپ الغ

صد هزاران سایه کوتاه و دراز — شد یکی در نور آن خورشید راز

نه درازی ماند نه کوته نه پهن — گونه گونه سایه در خورشید رهن

لیک یک‌رنگی که اندر محشرست — بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست

که معانی آن جهان صورت شود — نقشهامان در خور خصلت شود

گردد آنگه فکر نقش نامه‌ها — این بطانه روی کار جامه‌ها

این زمان سرها مثال گاو پیس — دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس

نوبت صدرنگیست و صددلی — عالم یک رنگ کی گردد جلی

نوبت زنگست رومی شد نهان — این شبست و آفتاب اندر رهان

نوبت گرگست و یوسف زیر چاه — نوبت قبطست و فرعونست شاه

تا ز رزق بی‌دریغ خیره‌خند — این سگان را حصه باشد روز چند

در درون بیشه شیران منتظر — تا شود امر تعالوا منتشر

پس برون آیند آن شیران ز مرج — بی‌حجابی حق نماید دخل و خرج

جوهر انسان بگیرد بر و بحر — پیسه گاوان بسملان آن روز نحر

روز نحر رستخیز سهمناک — مؤمنان را عید و گاوان را هلاک

جملهٔ مرغان آب آن روز نحر — هم‌چو کشتیها روان بر روی بحر

تا که یهلک من هلک عن بینه — تا که ینجو من نجا واستیقنه

تا که بازان جانب سلطان روند — تا که زاغان سوی گورستان روند

که استخوان و اجزاء سرگین هم‌چو نان — نقل زاغان آمدست اندر جهان

قند حکمت از کجا زاغ از کجا — کرم سرگین از کجا باغ از کجا

نیست لایق غزو نفس و مرد غر — نیست لایق عود و مشک و کون خر

چون غزا ندهد زنان را هیچ دست — کی دهد آنک جهاد اکبرست

جز بنادر در تن زن رستمی — گشته باشد خفیه هم‌چون مریمی

آنچنان که در تن مردان زنان — خفیه‌اند و ماده از ضعف جنان

آن جهان صورت شود آن مادگی — هر که در مردی ندید آمادگی

روز عدل و عدل داد در خورست — کفش آن پا کلاه آن سرست

تا به مطلب در رسد هر طالبی — تا به غرب خود رود هر غاربی

نیست هر مطلوب از طالب دریغ — جفت تابش شمس و جفت آب میغ

هست دنیا قهرخانهٔ کردگار — قهر بین چون قهر کردی اختیار

استخوان و موی مقهوران نگر — تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر

پر و پای مرغ بین بر گرد دام — شرح قهر حق کننده بی‌کلام

مرد او بر جای خرپشته نشاند — وآنک کهنه گشت هم پشته نماند

هر کسی را جفت کرده عدل حق — پیل را با پیل و بق را جنس بق

مونس احمد به مجلس چار یار — مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار

کعبهٔ جبریل و جانها سدره‌ای — قبلهٔ عبدالبطون شد سفره‌ای

قبلهٔ عارف بود نور وصال — قبلهٔ عقل مفلسف شد خیال

قبلهٔ زاهد بود یزدان بر — قبلهٔ مطمع بود همیان زر

قبلهٔ معنی‌وران صبر و درنگ — قبلهٔ صورت‌پرستان نقش سنگ

قبلهٔ باطن‌نشینان ذوالمنن — قبلهٔ ظاهرپرستان روی زن

هم‌چنین برمی‌شمر تازه و کهن — ور ملولی رو تو کار خویش کن

رزق ما در کاس زرین شد عقار — وآن سگان را آب تتماج و تغار

لایق آنک بدو خو داده‌ایم — در خور آن رزق بفرستاده‌ایم

خوی آن را عاشق نان کرده‌ایم — خوی این را مست جانان کرده‌ایم

چون به خوی خود خوشی و خرمی — پس چه از درخورد خویت می‌رمی

مادگی خوش آمدت چادر بگیر — رستمی خوش آمدت خنجر بگیر

این سخن پایان ندارد وآن فقیر — گشته است از زخم درویشی عقیر

← Önceki 921 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı