← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را — شه مسلم داشت آن مکروب را
گشت آمن او ز خصمان و ز نیش — رفت و میپیچید در سودای خویش
یار کرد او عشق درداندیش را — کلب لیسد خویش ریش خویش را
عشق را در پیچش خود یار نیست — محرمش در ده یکی دیار نیست
نیست از عاشق کسی دیوانهتر — عقل از سودای او کورست و کر
زآنک این دیوانگی عام نیست — طب را ارشاد این احکام نیست
گر طبیبی را رسد زین گون جنون — دفتر طب را فرو شوید به خون
طب جملهٔ عقلها منقوش اوست — روی جمله دلبران روپوش اوست
روی در روی خود آر ای عشقکیش — نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش
قبله از دل ساخت آمد در دعا — لیس للانسان الا ما سعی
پیش از آن کاو پاسخی بشنیده بود — سالها اندر دعا پیچیده بود
بیاجابت بر دعاها میتنید — از کرم لبیک پنهان میشنید
چونک بیدف رقص میکرد آن علیل — ز اعتماد جود خلاق جلیل
سوی او نه هاتف و نه پیک بود — گوش اومیدش پر از لبیک بود
بیزبان میگفت اومیدش تعال — از دلش میروفت آن دعوت ملال
آن کبوتر را که بام آموختهست — تو مخوان میرانش کان پر دوختهست
ای ضیاء الحق حسامالدین برانش — کز ملاقات تو بر رستهست جانش
گر برانی مرغ جانش از گزاف — هم بهگرد بام تو آرد طواف
چینه و نقلش همه بر بام تست — پر زنان بر اوج مست دام تست
گر دمی منکر شود دزدانه روح — در ادای شکرت ای فتح و فتوح
شحنهٔ عشق مکرر کینهاش — تشت آتش مینهد بر سینهاش
که بیا سوی مه و بگذر ز گرد — شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد این بام و کبوترخانه من — چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سدرهم توی — من سقیمم عیسی مریم توی
جوش ده آن بحر گوهربار را — خوش بپرس امروز این بیمار را
چون تو آن او شدی بحر آن اوست — گرچه این دم نوبت بحران اوست
این خود آن نالهست کاو کرد آشکار — آنچ پنهانست یا رب زینهار
دو دهان داریم گویا همچو نی — یک دهان پنهانست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما — های هویی در فکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظرست — که فغان این سری هم زان سرست
دمدمهٔ این نای از دمهای اوست — های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر — نی جهان را پر نکردی از شکر
با کی خفتی وز چه پهلو خاستی — که چنین پر جوش چون دریاستی
یا ابیت عند ربی خواندی — در دل دریای آتش راندی
نعرهٔ یا نار کونی باردا — عصمت جان تو گشت ای مقتدا
ای ضیاء الحق حسام دین و دل — کی توان اندود خورشیدی به گل
قصد کردهستند این گلپارهها — که بپوشانند خورشید ترا
در دل که لعلها دلال تست — باغها از خنده مالامال تست
محرم مردیت را کو رستمی؟ — تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی
چون بخواهم کز سرت آهی کنم — چون علی سر را فرو چاهی کنم
چونک اخوان را دل کینهورست — یوسفم را قعر چه اولیترست
مست گشتم خویش بر غوغا زنم — چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم
بر کف من نه شراب آتشین — وانگه آن کر و فر مستانه بین
منتظر گو باش بی گنج آن فقیر — زآنک ما غرقیم این دم در عصیر
از خدا خواه ای فقیر این دم پناه — از من غرقه شده یاری مخواه
که مرا پروای آن اسناد نیست — از خود و از ریش خویشم یاد نیست
باد سبلت کی بگنجد و آبِ رو — در شرابی که نگنجد تار مو
در ده ای ساقی یکی رطلی گران — خواجه را از ریش و سبلت وا رهان
نخوتش بر ما سبالی میزند — لیک ریش از رشک ما بر میکند
مات او و مات او و مات او — که همیدانیم تزویرات او
از پس صد سال آنچ آید ازو — پیر میبیند معین مو به مو
اندر آیینه چه بیند مرد عام — که نبیند پیر اندر خشت خام
آنچ لحیانی به خانهٔ خود ندید — هست بر کوسه یکایک آن پدید
رو به دریایی که ماهیزادهای — همچو خس در ریش چون افتادهای
خس نهای دور از تو رشک گوهری — در میان موج و بحر اولیتری
بحر وحدانیست جفت و زوج نیست — گوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اشراک او — دور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ — لیک با احول چه گویم هیچ هیچ
چونک جفت احولانیم ای شمن — لازم آید مشرکانه دم زدن
آن یکیی زان سوی وصفست و حال — جز دوی ناید به میدان مقال
یا چو احول این دوی را نوش کن — یا دهان بردوز و خوش خاموش کن
یا به نوبت گه سکوت و گه کلام — احولانه طبل میزن والسلام
چون ببینی محرمی گو سر جان — گُل ببینی نعره زن چون بلبلان
چون ببینی مشک پر مکر و مجاز — لب ببند و خویشتن را خنب ساز
دشمن آبست پیش او مجنب — ورنه سنگ جهل او بشکست خنب
با سیاستهای جاهل صبر کن — خوش مدارا کن به عقل من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلیست — صبر صافی میکند هر جا دلیست
آتش نمرود ابراهیم را — صفوت آیینه آمد در جلا
جور کفر نوحیان و صبر نوح — نوح را شد صیقل مرآت روح