☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت آن درویش ای دانای راز — از پی این گنج کردم یاوه‌تاز

دیو حرص و آز و مستعجل تگی — نی تانی جست و نی آهستگی

من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم — کف سیه کردم دهان را سوختم

خود نگفتم چون درین ناموقنم — زان گره‌زن این گره را حل کنم

قول حق را هم ز حق تفسیر جو — هین مگو ژاژ از گمان ای سخت‌رو

آن گره کو زد همو بگشایدش — مهره کو انداخت او بربایدش

گرچه آسانت نمود آن سان سخن — کی بود آسان رموز من لدن

گفت یا رب توبه کردم زین شتاب — چون تو در بستی تو کن هم فتح باب

بر سر خرقه شدن بار دگر — در دعا کردن بدم هم بی‌هنر

کو هنر کو من کجا دل مستوی — این همه عکس توست و خود توی

هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب — هم‌چو کشتی غرقه می‌گردد ز آب

خود نه من می‌مانم و نه آن هنر — تن چو مرداری فتاده بی‌خبر

تا سحر جمله شب آن شاه علی — خود همی‌گوید الستی و بلی

کو بلی‌گو جمله را سیلاب برد — یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد

صبح‌دم چون تیغ گوهردار خود — از نیام ظلمت شب بر کند

آفتاب شرق شب را طی کند — از نهنگ آن خورده‌ها را قی کند

رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ — منتشر گردیم اندر بو و رنگ

خلق چون یونس مسبح آمدند — کاندر آن ظلمات پر راحت شدند

هر یکی گوید به هنگام سحر — چون ز بطن حوت شب آید به در

کای کریمی که در آن لیل وحش — گنج رحمت بنهی و چندین چشش

چشم تیز و گوش تازه تن سبک — از شب هم‌چون نهنگ ذوالحبک

از مقامات وحش‌رو زین سپس — هیچ نگریزیم ما با چون تو کس

موسی آن را نار دید و نور بود — زنگیی دیدیم شب را حور بود

بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس — تا نپوشد بحر را خاشاک و خس

ساحران را چشم چون رست از عمی — کف‌زنان بودند بی‌این دست و پا

چشم‌بند خلق جز اسباب نیست — هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست

لیک حق اصحابنا اصحاب را — در گشاد و برد تا صدر سرا

با کفش نامستحق و مستحق — معتقان رحمت‌اند از بند رق

در عدم ما مستحقان کی بدیم — که برین جان و برین دانش زدیم

ای بکرده یار هر اغیار را — وی بداده خلعت گل خار را

خاک ما را ثانیا پالیز کن — هیچ نی را بار دیگر چیز کن

این دعا تو امر کردی ز ابتدی — ورنه خاکی را چه زهرهٔ این بدی

چون دعامان امر کردی ای عجاب — این دعای خویش را کن مستجاب

شب شکسته کشتی فهم و حواس — نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس

برده در دریای رحمت ایزدم — تا ز چه فن پر کند بفرستدم

آن یکی را کرده پر نور جلال — وآن دگر را کرده پر وهم و خیال

گر بخویشم هیچ رای و فن بدی — رای و تدبیرم به حکم من بدی

شب نرفتی هوش بی‌فرمان من — زیر دام من بدی مرغان من

بودمی آگه ز منزلهای جان — وقت خواب و بیهشی و امتحان

چون کفم زین حل و عقد او تهیست — ای عجب این معجبی من ز کیست

دیده را نادیده خود انگاشتم — باز زنبیل دعا برداشتم

چون الف چیزی ندارم ای کریم — جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم

این الف وین میم ام بود ماست — میم ام تنگست الف زو نر گداست

آن الف چیزی ندارد غافلیست — میم دلتنگ آن زمان عاقلیست

در زمان بیهشی خود هیچ من — در زمان هوش اندر پیچ من

هیچ دیگر بر چنین هیچی منه — نام دولت بر چنین پیچی منه

خود ندارم هیچ به سازد مرا — که ز وهم دارم است این صد عنا

در ندارم هم تو داراییم کن — رنج دیدم راحت‌افزاییم کن

هم در آب دیده عریان بیستم — بر در تو چونک دیده نیستم

آب دیدهٔ بندهٔ بی‌دیده را — سبزه‌ای بخش و نباتی زین چرا

ور نمانم آب آبم ده ز عین — هم‌چو عینین نبی هطالتین

او چو آب دیده جست از جود حق — با چنان اقبال و اجلال و سبق

چون نباشم ز اشک خون باریک‌ریس — من تهی‌دست قصور کاسه‌لیس

چون چنان چشم اشک را مفتون بود — اشک من باید که صد جیحون بود

قطره‌ای زان زین دو صد جیحون به است — که بدان یک قطره انس و جن برست

چونک باران جست آن روضهٔ بهشت — چون نجوید آب شوره‌خاک زشت

ای اخی دست از دعا کردن مدار — با اجابت یا رد اویت چه کار

نان که سد و مانع این آب بود — دست از آن نان می‌بباید شست زود

خویش را موزون و چست و سخته کن — ز آب دیده نان خود را پخته کن

← Önceki 935 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı