← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یک حکایت بشنو اینجا ای پسر — تا نگردی ممتحن اندر هنر
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر — همرهی کردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مؤمنی — چون خرد با نفس و با آهرمنی
مرغزی و رازی افتند از سفر — همره و همسفره پیش همدگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز — جفت شد در حبس پاک و بینماز
کرده منزل شب به یک کاروانسرا — اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف — روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند — بسکلند و هر یکی جایی روند
چون قفس را بشکند شاه خرد — جمع مرغان هر یکی سویی پرد
پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد — در هوای جنس خود سوی معاد
پر گشاید هر دمی با اشک و آه — لیک پریدن ندارد روی و راه
راه شد هر یک پرد مانند باد — سوی آن کز یاد آن پر میگشاد
آن طرف که بود اشک و آه او — چونک فرصت یافت باشد راه او
در تن خود بنگر این اجزای تن — از کجاها گرد آمد در بدن
آبی و خاکی و بادی و آتشی — عرشی و فرشی و رومی و گشی
از امید عود هر یک بسته طرف — اندرین کاروانسرا از بیم برف
برف گوناگون جمود هر جماد — در شتای بعد آن خورشید داد
چون بتابد تف آن خورشید خشم — کوه گردد گاه ریگ و گاه پشم
در گداز آید جمادات گران — چون گداز تن به وقت نقل جان
چون رسیدند این سه همره منزلی — هدیهشان آورد حلوا مقبلی
برد حلوا پیش آن هر سه غریب — محسنی از مطبخ انی قریب
نان گرم و صحن حلوای عسل — برد آنک در ثوابش بود امل
الکیاسه والادب لاهل المدر — الضیافه والقری لاهل الوبر
الضیافة للغریب والقری — اودع الرحمن فی اهل القری
کل یوم فی القری ضیف حدیث — ما له غیر الاله من مغیث
کل لیل فی القری وفد جدید — ما لهم ثم سوی الله محید
تخمه بودند آن دو بیگانه ز خور — بود صایم روز آن مؤمن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسید — بود مؤمن مانده در جوع شدید
آن دو کس گفتند ما از خور پریم — امشبش بنهیم و فردایش خوریم
صبر گیریم امشب از خور تن زنیم — بهر فردا لوت را پنهان کنیم
گفت مؤمن امشب این خورده شود — صبر را بنهیم تا فردا بود
پس بدو گفتند زین حکمتگری — قصد تو آن است تا تنها خوری
گفت ای یاران نه که ما سه تنیم — چون خلاف افتاد تا قسمت کنیم
هرکه خواهد قسم خود بر جان زند — هرکه خواهد قسم خود پنهان کند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر — گوش کن قسام فیالنار از خبر
گفت قسام آن بود کو خویش را — کرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملک حق و جمله قسم اوستی — قسم دیگر را دهی دوگوستی
این اسد غالب شدی هم بر سگان — گر نبودی نوبت آن بدرگان
قصدشان آن کان مسلمان غم خورد — شب برو در بینوایی بگذرد
بود مغلوب او به تسلیم و رضا — گفت سمعا طاعة اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند — بامدادان خویش را آراستند
روی شستند و دهان و هر یکی — داشت اندر ورد راه و مسلکی
یک زمانی هر کسی آورد رو — سوی ورد خویش از حق فضلجو
مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ — جمله را رو سوی آن سلطان الغ
بلک سنگ و خاک و کوه و آب را — هست واگشت نهانی با خدا
این سخن پایان ندارد هر سه یار — رو به هم کردند آن دم یاروار
آن یکی گفتا که هر یک خواب خویش — آنچ دید او دوش گو آور به پیش
هرکه خوابش بهتر این را او خورد — قسم هر مفضول را افضل برد
آنک اندر عقل بالاتر رود — خوردن او خوردن جمله بود
فوق آمد جان پر انوار او — باقیان را بس بود تیمار او
عاقلان را چون بقا آمد ابد — پس به معنی این جهان باقی بود
پس جهود آورد آنچ دیده بود — تا کجا شب روح او گردیده بود
گفت در ره موسیام آمد به پیش — گربه بیند دنبه اندر خواب خویش
در پی موسی شدم تا کوه طور — هر سهمان گشتیم ناپیدا ز نور
هر سه سایه محو شد زان آفتاب — بعد از آن زان نور شد یک فتح باب
نور دیگر از دل آن نور رست — پس ترقی جست آن ثانیش چست
هم من و هم موسی و هم کوه طور — هر سه گم گشتیم زان اشراق نور
بعد از آن دیدم که که سه شاخ شد — چونک نور حق درو نفاخ شد
وصف هیبت چون تجلی زد برو — میسکست از هم همیشد سو به سو
آن یکی شاخ که آمد سوی یم — گشت شیرین آب تلخ همچو سم