☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت — پس ز صدق او دل آن کس شکفت

بوی صدقش آمد از سوگند او — سوز او پیدا شد و اسپند او

دل بیارامد به گفتار صواب — آنچنان که تشنه آرامد به آب

جز دل محجوب کو را علتیست — از نبیش تا غبی تمییز نیست

ورنه آن پیغام کز موضع بود — بر زند بر مه شکافیده شود

مه شکافد وان دل محجوب نی — زانک مردودست او محبوب نی

چشمه شد چشم عسس ز اشک مبل — نی ز گفت خشک بل از بوی دل

یک سخن از دوزخ آید سوی لب — یک سخن از شهر جان در کوی لب

بحر جان‌افزا و بحر پر حرج — در میان هر دو بحر این لب مرج

چون یپنلو در میان شهرها — از نواحی آید آن‌جا بهر ما

کالهٔ معیوب قلب کیسه‌بر — کالهٔ پر سود مستشرف چو در

زین یپنلو هر که بازرگان‌ترست — بر سره و بر قلب‌ها دیده‌ورست

شد یپنلو مر ورا دار الرباح — وآن دگر را از عمی دار الجناح

هر یکی ز اجزای عالم یک به یک — بر غبی بندست و بر استاد فک

بر یکی قندست و بر دیگر چو زهر — بر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر

هر جمادی با نبی افسانه‌گو — کعبه با حاجی گواه و نطق‌خو

بر مصلی مسجد آمد هم گواه — کو همی‌آمد به من از دور راه

با خلیل آتش گل و ریحان و ورد — باز بر نمرودیان مرگست و درد

بارها گفتیم این را ای حسن — می‌نگردم از بیانش سیر من

بارها خوردی تو نان دفع ذبول — این همان نانست چون نبوی ملول

در تو جوعی می‌رسد تو ز اعتلال — که همی‌سوزد ازو تخمه و ملال

هرکه را درد مجاعت نقد شد — نو شدن با جزو جزوش عقد شد

لذت از جوعست نه از نقل نو — با مجاعت از شکر به نان جو

پس ز بی‌جوعیست وز تخمهٔ تمام — آن ملالت نه ز تکرار کلام

چون ز دکان و مکاس و قیل و قال — در فریب مردمت ناید ملال

چون ز غیبت و اکل لحم مردمان — شصت سالت سیریی نامد از آن

عشوه‌ها در صید شلهٔ کفته تو — بی ملولی بارها خوش گفته تو

بار آخر گوییش سوزان و چست — گرم‌تر صد بار از بار نخست

درد داروی کهن را نو کند — درد هر شاخ ملولی خو کند

کیمیای نو کننده دردهاست — کو ملولی آن طرف که درد خاست

هین مزن تو از ملولی آه سرد — درد جو و درد جو و درد درد

خادع دردند درمان‌های ژاژ — ره‌زنند و زرستانان رسم باژ

آب شوری نیست درمان عطش — وقت خوردن گر نماید سرد و خوش

لیک خادع گشته و مانع شد ز جست — ز آب شیرینی کزو صد سبزه رست

هم‌چنین هر زر قلبی مانعست — از شناس زر خوش هرجا که هست

پا و پرت را به تزویری برید — که مراد تو منم گیر ای مرید

گفت دردت چینم او خود درد بود — مات بود ار چه به ظاهر برد بود

رو ز درمان دروغین می‌گریز — تا شود دردت مصیب و مشک‌بیز

گفت نه دزدی تو و نه فاسقی — مرد نیکی لیک گول و احمقی

بر خیال و خواب چندین ره کنی — نیست عقلت را تسوی روشنی

بارها من خواب دیدم مستمر — که به بغدادست گنجی مستتر

در فلان سوی و فلان کویی دفین — بود آن خود نام کوی این حزین

هست در خانهٔ فلانی رو بجو — نام خانه و نام او گفت آن عدو

دیده‌ام خود بارها این خواب من — که به بغدادست گنجی در وطن

هیچ من از جا نرفتم زین خیال — تو به یک خوابی بیایی بی‌ملال

خواب احمق لایق عقل ویست — هم‌چو او بی‌قیمتست و لاشیست

خواب زن کمتر ز خواب مرد دان — از پی نقصان عقل و ضعف جان

خواب ناقص‌عقل و گول آید کساد — پس ز بی‌عقلی چه باشد خواب باد

گفت با خود گنج در خانهٔ منست — پس مرا آن‌جا چه فقر و شیونست

بر سر گنج از گدایی مرده‌ام — زانک اندر غفلت و در پرده‌ام

زین بشارت مست شد دردش نماند — صد هزار الحمد بی لب او بخواند

گفت بد موقوف این لت لوت من — آب حیوان بود در حانوت من

رو که بر لوت شگرفی بر زدم — کوری آن وهم که مفلس بدم

خواه احمق‌دان مرا خواهی فرو — آن من شد هرچه می‌خواهی بگو

من مراد خویش دیدم بی‌گمان — هرچه خواهی گو مرا ای بددهان

تو مرا پر درد گو ای محتشم — پیش تو پر درد و پیش خود خوشم

وای اگر بر عکس بودی این مطار — پیش تو گلزار و پیش خویش زار

← Önceki 988 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı